تبليغاتX
مرمر خانوم
باز جمعه شد و من سر کار خوابم . اصلا اگه جمعه ها سر کار خواب نباشم انگاری یه چیزی گم شده . ببین تو رو خدا من که آدم خوابالوی نیستم . فکر کنم از اثرات پیر شدنه . این شازده دوباره سرما خورده اساسی رفت دکتر بهش یه آنتی بیوتیک جدید داده گفته این بمب اتمه . ببینیم حالا این چیکار میکنه . شوشو دوباره مدرسه اش شروع شده و اگه خدا بخواد فقط ۱ سال دیگه مونده و بعد تمام و راحت میشه . آی که الان چه حالی میده من درسم تموم شده .

یه چند وقتی هست که وقتی کاردیو میکنم مثلا رو تردمیل میدوم این سرعت رو که میبرم بالا یه چند دقیقه ای که میگذره این نفسم بند میاد و قلبم شروع میکنه به تند زدن جوری که میخواد ازتو قفسه سینه بزنه بیرون . اینقدر تند میزنه که از روی تاپ ورزشی دو لایه  هم میشه دید چه جوری میزنه و دهنم مزه خون میده و سرم گیج میره. حالا تا چند ماه پیش یعنی همین تابستون  همینچین میدویدم که بیا و ببین و هیچ چی هم نمیشد من کلا از ۱۵ سالگی همیشه روزی ۱ ساعت میدوم. شوشو میگه دیگه باید برات حلوا بپزیم ولی فکر کنم باید برم دکتر . اینجا هم اول باید بری دکتر خانواده بعد ایشون آزمایش مینوسن میری انجام میدی و بعد تازه معرفی میشی به دکتر متخصص . مریض میمیره و دکتر متخصص رو نمیبینه . حالا اگه چند وقت دیگه اومدین دیدن نیستم دیگه بدونید که رفتم مسافرت اون دنیا . به شوشو میگم بزار حلوا الان  درست کنم  که خودم هم بتونم بخورم . فقط هم وقتی میدوم اینجوری میشه هر ورزش دیگه هیچ اتفاقی نمی افته حتی کیک باکسینگ هم که خیلی ورجه ورجه داره من کاملا خوب هستم .

خیلی دلم میخواد دوباره سریال دایی جان ناپلئون رو ببینم . از کجا میشه دی وی دی با کیفیت خوب خرید . راستی فیلم شهر قصه رو دانلود کردیم با شوشو و میبینیم و حسابی حال میکنیم . به خصوص با آقا موشه .

بریم یه چایی یا قهوه ای بخوریم و کافئین به بدن برسانیم شاید این چشمها باز شد .

خوش باشید .

+ نوشته شده در Fri 16 Jan 2009ساعت 9:13 توسط may |

بعدا نوشت : پرستو جون آره هنوز حراجهای Pier1 Imports هست حتما برو .

مرسی دوستهای گلم مهمونی هم برگزار شد و خیلی هم غذاها خوب شده بود . فکر کنم شوشو با مادرش صحبت کرده بود نمیدونم ولی بعد از شام ظرفها رو گذاشتیم تو ماشین و خاله بزرگه دیگ و قابلمه و ظرف بزرگها رو شست و اون یکی خشک کرد و من گذاشتم سر جاشون . تازه اینقدر از من و غذاها تعریف کردن . هر چی بود دستشون درد نکنه آشپزخونه با کمک اونا مثل گل شد .

 این هم عکسها صندلی 1  صندلی 2

 

قبلا نوشت :

چقدر من دوست خوب دارم اینجا هرکدوم از کامنتها رو خوندم خیلی خیلی ذوق کردم . مرسی از همه . خیلی خیلی دوستهای خوبی هستید . آدم تا شما رو داره غم نداره .

مادر شوشو دستور صادر فرمودند تا قبل از اینکه مدرسه شوشو دوباره شروع بشه و سرش شلوغ بشه یه مهمونی بگیرم و خاله ها و خانواده شون رو دعوت کنم . من هم که حرف گوش کن گفتم باشه و برای جمعه شام همه رو دعوت کردم و مجبور شدم که جمعه رو مرخصی بگیرم . اینا خودشون رو کشتند که مهمونی شنبه باشه ولی من گفتم نه نمیشه یکسری کار دارم (کی دروغ گفت !!!!! ) آخه جمعه که باشه من شنبه صبح قشنگ همه جا رو دوباره تمیز میکنم و همه چی میره سر جاش اونوقت عصر شنبه و تمام یکشنبه کاری ندارم و فیلم میبینم . هر روز ساعت ۶ صبح پا شدن و امدن سر کار و مثل چی کار کردن استراحت احتیاج داره . اصلا همین که من میگم . دست شوشو درد نکنه که خیلی کمک میکنه . اگه اهل کمک نبود من بیچاره میشدم . برای پیش غذا میخوام سالاد مخصوص کوسکوس بذارم و سالسا و گواکومولی دست ساز خودم . برای شام هم خورشت کرفس و خوراک مرغ و ماهی . یه دونه هم کیک با فیلینگ رزبری میگیرم برای دسر و ژله هم که شوشو درست میکنه . بسه دیگه . اصلا حوصله این مهمونی رو ندارم .

یه داستان براتون بگم : شوهر خانوم م وضع مالیش خراب شده . این آقا بیزنس خودش رو داره و اوضاع خراب اقتصادی اینجا باعث شده که بیزنس این بدجوری افت پیدا کنه که مجبور بشه از خیلی ها پول قرض کنه . حتی تو دادن پول ماهیانه بیمه هم مونده . خانوم م هم سر کار نمیره . و خوب مثل خیلی از زنهای دیگه پول جمع کرده و فرستاده ایران براش تو این بانکها که سود بالا دارن حساب باز کردن و با بهره هایی که جمع شد و یه مقدار پول دیگه تونست تو ایران پارسال یه خونه یه خوابه بخره . حالا که اینجا وضع شوهرش خرابه اصلا به روی خودش نمیاره که یه مقداری از پولش رو از ایران بیاره تا کار شوهره راه بیوفته و ترجیح میده از این و اون پول قرض کنن . شوشو میگه خوب هر کی یه جوره دلش نمیخواد پولاشو خرج بیزنس شوهرش کنه . ولی من میگم وقتی دو نفر با هم هستن هر کدوم باید به اون یکی کمک کنه و پول من و پول تو در بین نباشه . نمیدونم شاید من خیلی مثبت فکر میکنم . خلاصه که خیلی این قضیه فکرمو مشغول کرده . که اگه قراره هر کی برای خودش باشه و مال منی و مال تویی وجود داشته باشه اصلا چرا ازدواج کنیم مگه ازدواج غیر از شریک شدن تو همه چی هست .

از مغازه مورد علاقه ام یعنی Pier 1 Imports دو عدد مبل یه نفره خیلی خیلی خوشگل خریدم اولش بود دونه ای ۴۵۰ دلار بعد شد ۳۵۰ و بعد ۲۵۰ که من آخرین حراج خریدمشون خیلی حیلی خوشگلن حالا عکساشون رو میذارم . شوشو میگه نباید منو تنها فرستاد تو این مغازه . یه بار نشد من برم و چیزی نخرم . فعلا ذوق صندلیهای خوشگلم رو دارم .

تا بعد خوش باشید .

 

+ نوشته شده در Thu 8 Jan 2009ساعت 8:57 توسط may |

فردا میشه ۸ سال که من و شوشو با هم هستیم . ۸ سال پیش روز ۱۰ دی ۱۳۷۹ ساعت ۵  با شوشو قرار داشتم برای اولین بار تو کافی شاپ برج آرین یه جایی که نزدیک به هر دوتامون  باشه . اصلا اون روز فکرشو هم نمیکردم که با هم ازدواج کنیم . الان یه جورایی احساس میکنم که با هم بزرگ شدیم . خیلی چیزا یاد گرفتیم . خیلی از اخلاقهای بد مون رو کنار گذاشتیم ولی در عین حال سعی نکردیم که همدیگر رو عوض کنیم . هیچ وقت اون احترامی که بینمون بود رو از بین نبردیم شخصیت همدیگه رو خورد و کوچیک نکردیم. هر کاری از دستمون بربیاد برای هم میکنیم . هر دو تا پشت هم ایستادیم .  با اینکه زن و شوهر هستیم ولی همچنان آدمهای مستقلی هم هستیم برای همین هیچ وقت به حریم خصوصی اون یکی وارد نمیشیم مگر با اجازه . بین ما مال من و مال تو نیست هرچی هست برای ما ست . هر دو تا برای بهتر شدن زندگی سخت تلاش میکنیم . عشق و علاقه ای که بهم داریم هر روز بیشتر از دیروز میشه . هر دو تا این اعتقاد رو داریم که ما قبل از هر چی دو تا دوست هستیم با هم . از دو خانواده مختلف با فرهنگهای مختلف و اعتقادات مختلف ولی هیچ جیزی نمیتونه اون رابطه قشنگ بین من و اونو از بین ببره . ازدواج باعث نشد که ما فکر کنیم فقط به هم تعلق داریم و بس و باید دور خیلی از علایقمون و دوستامون خط بکشیم . هر دو تا بر این عقیده هستیم که باید گهگداری هم گریزی بزنیم به دوران مجردی و ساعتی رو برای خودمون باشیم . هیچ وقت بهم دروغ نمیگیم یا حرفی رو نمیزنیم یا اگر زده شد دروغی در کار نیست . تو جمع از خودمون ادا و اصول عاشقانه در نمییاریم  خیلی اوقات حتی کنار هم نمیشینیم ولی یه چشمک از راه دور کافیه .

شاید اینجا از احساسات عاشقانه به همسرم نمیگم مثل خیلی های دیگه که فقط از عشقشون میگن  ولی معنیش این نیست که من شازده خودم رو دوست ندارم . شازده خودش خوب میدونه که چقدر پیش من عزیزه .

مثل همه زن و شوهر های دیگه هم بحث و دعوا بین ما هم هست ولی هیچ وقت با هم قهر نمیکنیم اگه از دست هم دلخور باشیم با هم میشینیم و منطقی حرف میزنیم تا اون دلخوری از بین بره . از حرفهای مامانت اینو گفت و مامانم اونو گفت هم خوشمون نمیاد وقتی از دست خانواده هم ناراحت باشیم با هم حرف میزنیم و دلیل دلخوری رو  میگیم چون خیلی اوقات یه سوتفاهم  الکی باعث ناراحتی میشه .

فردا به مناسبت این سالروز قشنگ میخواییم بریم بیرون . یه رستوارن باحال فرانسوی تو سان ست بلوار هست که میریم اونجا . برای شب سال نو هم با دوستان قرار گذاشتیم تو یه رستوارن یونانی تو یکی از بیچهای اطراف . دایی کوچیکه * داره از نیویورک میاد اینجا پیش دوستش که روز سال نو ( ۱ ژانویه ) رو هم یا دایی جان خواهیم بود .

* این دایی کوچیکه ( برادر کوچولوی مامان جان بنده ) خیلی آدم باحالی هست . فکر کنم که یه جورایی اصل و نسب این یکی تو فامیل بر میگرده به مارکوپلو . دیگه به آقای مارکوپلوی خدا بیامرز هم گفته زکی . الان داره میاد اینجا بعد ماشین میگیره میره طرفهای شمال کالیفرنیا بعد از اونجا تشریف میبرن هلند بعد دوباره با ماشین یا قطار میره یه چند جا دیگه تو اروپا بعد به سلامتی تشریف میرن ایران بعد میره مراکش و آخر سر بر میگرده سر خونه و زندگیش . حالا جالبی قضیه اینه که میگه شما دو تا هم با من بیاین . من هم در جواب دایی جان مارکوپلو فقط به یه لبخند بسنده میکنم .

خوش باشید

+ نوشته شده در Mon 29 Dec 2008ساعت 14:32 توسط may |

Ho Ho Ho Merry Christmas

با تاخیر کریسمس هم مبارک . 

سنتا یه هفته قبل اومد خونه ما . مثل اینکه کار داشته و گفت زودتر کادو مارو بده . اونم هم سیزن اول سریال "  Grey's Anatomy " آخ که چقدر این سریال رو دوست میدارم  به خصوص دکتر شپرد عزیز یا  همون پتریک  دمپسی دوست داشتنی  به قول دوستم He is an eye candy. برای شوشو هم سی دی جدید سرکار خانوم Dido  که حالشو ببره .

روز کریسمس هم پات لاک داشتیم خونه خاله بزرگه شوشو . من خورشت قیمه درست کردم و خاله بزرگه برنج و باقی مخلفات و خاله کوچکه هم یه سالاد عربی . دور هم بودیم و بد نبود خوش گذشت . با خودم خیلی فکر کردم و با این نتیجه رسیدم بیخیال ما احترام میذاریم اونا هم هر جور خواستن باشن من که به زور نمیتونم از کسی چیزی بخوام و کسی رو هم که نمیشه عوض کرد پس این دو روزه دنیا رو خوش باشیم و بیخیال کارهای خوب و بد دیگران .

آی هوا سرد شده سردی  که اینجا اصلا سابقه نداره .امروز صبح که میخواستم بیام سر کار شیشه جلو ماشین یخ زده بود و برف پاکن چسبیده بود به شیشه  . ماشین رو روشن کردم و بخاری زدم حالا دیرم هم شده بود مگه این ماشین گرم میشه . آخرش ۲۰ دقیقه دیر رسیدم سرکار.  دیروز چنان بارونی می اومد که هر آن میگفتی سقف خونه میاد پایین  بعد که بارون قطع شد هوا سرد شد و همه جا یخ زده بود . الان هم آفتاب در اومده ولی نمیشه بیرون ایستاد . از پنچره اتاق خواب میتونی کوه ها رو ببینی که چقدر قشنگ برف سفیدشون کرده . از خونه ما تا پایین کوه با ماشین همش یه ربع راه . اگه شازده سرمایی ما  اوکی بده یکشنبه بریم برف بازی .

همش ۵ روز مونده تا آخر ۲۰۰۸  امیدوارم که این ۵ روز هم با خوبی تموم بشه و ۲۰۰۹ سال خیلی خوبی باشه .

فعلا  .

+ نوشته شده در Fri 26 Dec 2008ساعت 14:9 توسط may |

فقط وقتی کار داره بهت زنگ میزنه : میشه بچه ها رو ببری فلان جا . میشه بیایی بهشون درس بدی . میشی بیای مراقبشون باشی و .... . ولی امکان نداره همینطوری بهت زنگ بزنه حالت رو بپرسه . وقتی مریض میشن حالا  خودش یا شوهرش  باید زنگ بزنی و بری برای  احوال پرسی و اگه کاری دارن انجام بدی. ولی وقتی تو مریض میشی و حالت خیلی بده و حتی عمل داشتی دریغ از یه تلفن برای احوال پرسی حالا سر زدن پیشکش. وقتی مهمون داره حتما باید برای کمک بری و یکی از غذاها یا پیش غذاها رو درست کنی و از مهموناش پذیرایی کنی و بعد از مهمونی هم بمونی برای کمک . ولی وقتی تو مهمونی داری مثل یه مهمون میاد و میره و دریغ از حتی یه تعارف الکی برای کمک ( حالا اصلا نمیخوای که کسی کمک کنه) ولی تعارف رو که میشه کرد. . وقتی مهمونی و دورهمی زنونه داره حالا از هر مدلش تنها تو هستی که اصلا دعوت نمیشی و به حساب نمیایی . وقتی میری خونه شون در جمع شاید ۱۰ کلمه هم باهات حرف نزنه و میشنه پای لپ تاپ و خودش رو تو اینترنت مشغول میکنه  تا وقتی اونجا هستی . تو بیخیال همه کاراش میشی  میگی ولش کن بابا بزار هر جور خوشه باشه .  دیگه کمتر زنگ میزنی هر چی باشه تو هم یه شخصیتی داری و یه غروری . بعد خواهر اونطرف  گلایه میکنه که چرا کم به اونا سر میزنی و تلفن میکنی . هرچی هم که توضیح بدی بابا خواهرت بی احترامی و کم محلی میکنه با این توضیح فقط روبه رو میشی که اون سرش شلوغه اصلا افسردگی گرفته . بعد خفه خون میگیری و چیزی نمیگی  چون هیچ تاثیری نداره. فقط چشمها رو میبندی و با گوشهات سعی میکنی نشنوی . یه مدت به این روش ادامه میدی . ولی دیگه نمیتونی .

فکر میکنی چرا اینقدر به تو و خانواده ات بی احترامی و بی حرمتی میکنه . تو که تا اونجا که تونستی احترام گذاشتی .  برمیگرده بهت میگه آخه تو که غریبه هستی تو فامیل ما اوکی قبول پس از یه غریبه نمیشه توقع داشت اونم توقع های بیجا  میشه ؟؟ غریبه ای که چیزی حدود ۱۰ هزار دلار بهت قرض میده حدود ۲ ماه و خورده ای پیش و تو به روی خودت نمیاری که باید پول رو پس بدی و اون غریبه هم میگه باشه هر وقت داشتی بده .

روشهای مختلفی روامتحان کردی ولی همیشه یه جای شکایت داشته . دیگه خسته شدی و نمیدونی چیکار کنی . نمیتونی هم قطع رابطه کنی . این کاراش دیگه داره اذیتت میکنه ؟ چیکار میشه کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در Wed 17 Dec 2008ساعت 11:29 توسط may |

پی نوشت : نوشتن فارسی هم مثل حرف زدنش شد به جای شوش بخوانید " شش"

 

دیگه توهین بیشتر از این که یه نفر کفش بهت پرتاب کنه . آقا جان بس کن دیگه ول کن این جنگ لعنتی رو .

این آقای شازده حسابی ما رو دست انداخته . داشتم سریال House رو میدیدم و داشتن بحث میکردن سر نوع بیماری یه مریض گفتن طرف Pneumonia  ( نمونیا ) داره به شازده میگم چی می شد این مریضی به فارسی میگه تو این بیماری کجا درد میگیره گفتم خوب Lungs میگه حالا چی میشه به فارسی این بیماری ؟ من هم با اعتماد به نفس گفتم طرف " شوش درد داره " شروع کرده هر هر خندیدن و مسخره بازی آخرش گفت استاد ادبیات فارسی میشه  " ذات الریه" . حالا دیگه دست گرفته راه میره میگه آی شوشهام درد میکنه . آبروم رفت . انگلیسی که هینجور زپرتی مونده فارسی هم نم کشید .

چه بارونی گرفته اینجا امروز  انگاری اون بالا یه شلنگ آب باز کردن . خیابونها رو آب برداشته . اینجا هم که از جوب آب خبری نیست آب به امون خدا وله تو خیابونها تو کوچه ما که شده مثل استخر . هوا هم سرد شده بد مدل  . سر کار هم سیستم گرمایی از کار افتاده خلاصه سگ میزنه گربه میرقصه .

من هنوز هیچ خریدی برای X-Mass نکردم باید برای یکسری از همکارا کادو بخرم . پروردگارا میشه به جای بارون همچین یه مقداری از این کاغذهای سبز خوشگل بباره بر سر ما ؟؟؟ آمین .

خوش باشید و مواظب باشید سرما نخورین .

 

 

+ نوشته شده در Mon 15 Dec 2008ساعت 14:17 توسط may |

حس نوشتن اصلا نمیاد .

امروز جمعه ست و مثل همیشه من خوابالو هستم سر کار. شوشو جان سرما خورده حسابی . دیشب براش سوپ جو  درست کردم که ۲ تا کاسه خورد !!!! این شوشو اصلا میونه ای با سوپ و آش نداره . ولی از سوپ دیشب ما خوششان آمد . امروز هم براش میخوام آش انار درست کنم . چند وقت پیشها درست کردم دوست داشت . این شازده والا خیلی خیلی بد مریضه وقتی که مریض میشه از ۲ کیلومتریش هم نمیشه رد شد . به خاطر همین تا خوب شدن جناب شازده من سعی میکنم یه مقداری محو باشم .

 یه چیزی حدود ۳ هفته دیگه کریسمس هست ولی امسال بر خلاف همیشه اصلا هیچکس حال و هوای کریسمسی نداره فکر کنم برای خاطر وضع بد اقتصادی باشه . یه دوستی میگفت باید خوشجال باشیم که فقط کار داریم . نوامبر امسال درصد بیکاری بالاترین حد بوده تو ۲۰ خورده ای سال اخیر . تو این یک سال قیمت همه چیز خیلی خیلی گرون شده . اون موقعها که من تازه اومده بودم اینجا وقتی میرفتی خرید با حدود ۵۰ دلار این چرخ خرید پر میشد و از روش می افتاد میتونستی برای یک ماه خرید کنی ولی حالا میری خرید ۵۰ دلار که هیچ ۱۰۰ دلار میدی چند تا کیسه میگیری دستت که حتی پر هم نشده . بیچاره اونا که بچه دارن و کار درست و حسابی هم ندارن .

میخواییم این کتاب " جین ایر " و " بلندی های بادگیر " رو به انگلیسی بخریم و دوباره بخونیم . اولین بار که خوندم دبیرستان بودم و پدر بزرگم اونا رو از تو کتابخونه اش بهم داد  هنوز دارمشون ولی ایرانن . هر دوتا چاپ اول بودن مال سال ۱۳۳۵ یعنی ۵۲ سال پیش . این بار که رفته بودم ایران دادمشون برای صحافی و گذاشتم تو کیس که بمونه برای یادگاری . البته از این کتابهای قدیمی از بابا بزرگم زیاد دارم ولی عاشق این دوتا کتاب بودم . این سری تو ایران ساعتها با کتابهام حال کردم بیشترشون کتابهای قدیمی هستن . چه دورانی بود زمان پاردیانها و  ۳  تفنگدار وقبل از طوفان و  غرش طوفان الکساندر دوما بعدش سینوحه و کنیز ملکه مصر و کتابهای اسماعیل فصیح . همه شون چاپ قبل از انقلاب . این سری یه یکسری کتاب از ایران اوردم که همه هی تعریف کردن و گفتن اله و بله ولی هیچ کدوم به درد بخور نبود . حیف وقت و پول . نویسنده های قدیمی بهتر بودن .

فعلا بریم تا بعد . خوش باشید .  

+ نوشته شده در Fri 5 Dec 2008ساعت 10:4 توسط may |

 نامۀ کوتاه به همسرم"  نوشته ی زنده یاد " نادر ابراهیمی‏" :

هم سفر! در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد- بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند. خواهش می کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی!مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد! مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی . هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است...

عزیز من!.دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی، قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند...ه اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید... بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل...
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست...
بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم
عزیز من! بیا متفاوت باشیم .

 

خیلی  از این نامه خوشم اومد به نظر من به یک همچین اصولی اعتقاد داشتن کمک میکنه برای داشتن یه زندگی مشترک سالم و در عین حال عاشقانه .

Happy Thanksgiving . مراسم بوقلمون خوری مبارک زیاد نخورین که بعدش منفجر شین . همیشه روزهای بعد جیم غلغله هست از بس که همه هی میخورن بعد میاد ورزش . نکنید آقا جان نکنید .  ما هم امسال داریم میریم سین سیتی ( وگاس ) .

خوش باشید .
 

+ نوشته شده در Wed 26 Nov 2008ساعت 8:50 توسط may |

the new president is Mr. B. Obama, congrats. Mr. Obama, our best wishes to you and your family.  I hope you will be able to stop the war and make that “change” happen. You will have a tough journey in White House, but we will support you

+ نوشته شده در Wed 5 Nov 2008ساعت 8:42 توسط may |

امروز ۴ نوامبر ۲۰۰۸ روز انتخابات آمریکا. از صبح همه سرکار دارن راجع به این حرف میزنن خیلی ها که قبل از اینکه بیان سر کار رفتن رای دادن . هرکی رای بده استار باکس یه کافی مجانی بهش میده. من هم امروز عصر بعد از وقت ارتودنسی میرم رای میدم . کاشکی اون موقع که رجیستر میکردم میگفتم کعه میخوام انلاین یا یا پست رای بدم خیلی راحتر از اینه که بری ۱ ساعت تو صف وایستی . از اونجایی هم که بنده ۱۰۰٪ دموکرات هستم به اون آقا جونتره ( ا و ب ا م ا ) رای میدم . شاید یه اتفاقی افتاد و این وضع و اوضاع خراب شده بهتر بشه اینجا .

این هوا هم با ما شوخیش گرفته . صبحی یه بارونی می اومد و هوا سرد و گرفته بود و مه آلود اونوقت  الان این آفتاب خانوم حسابی پیدا شدن و دوباره گرم شد . این هوا شناسی اینجا هم مثل اون زمان قدیمی های ایران شده که درست برعکس همه چیز رو میگفت . دیشب اخبار گفت امروز هوا بارونی هست و سرد . حالا الان دوباره گرم شده نمیشه نفس کشید . آخرش از دست هوای اینجا من دیونه میشم .

دیشب بعد از قرنی گفتیم یه فیلم ببینیم با شوشو فیلم ۸۸ دقیقه با بازی آل پاچینو عزیز رو دیدیم آی این فیلم رفت رو نرو ما . بابا جون جنبه نداری از این فیلمها نبین . برو همون فیلمهای رومانتیک دوغیت رو بببین .

هورااااااااااااااااااااااااا بلاخره امتحان آخر رو دادیم حالا باید مقاله رو بنویسم و پابلیش کنم بعد "" فینیتو "" درس تمام . البته یه ۵ تا کورس خیلی تخصصی هست که اجباری نیست ولی حالا شاید اونا رو برداشتم فعلا که وقته استراحت و خوشی است . خیالم دیگه راحت شد . آی این شوشو با یه خشمی ما رو نگاه میکنه آخه این بیچاره هنوز ۱ ساله دیگه داره . ولی گفته میخواد برام یه جایزه باحال بگیره به خاطر تمام شدن درس . فکر کنم بگم گوشی موبایل برام بگیره . اینی که الان دارم یه چیزی شبیه اونیه که ناصرالدین شاه داشت شایدم یه ذره قدیمی تر .

اوکی فعلا.

  

+ نوشته شده در Tue 4 Nov 2008ساعت 11:21 توسط may |