31

ادامه مطلب یه چند تا از عکسهای هالویین دخترک رو گذاشتم. بلاخره از تو وب سایت دوست شوهرک عکسها رو برداشتم اون فایلهای دیجیتالی که داده بود خیلی سنگین بود و نمیشد گذاشته شون. تو عکسها دخترک ۵ ماه هست و الان خانوم خانومها شده ۷ ماه. چنان سینه خیز میره  و چهار دسته و پا که نمیتونی ازش غافل شی. تا روتو برمیگردونی میبینی نیست رفته اونور. دخترک خیلی هم شکمو میباشد. وقتی میذارمش تو صندلی غذا اگه بیشتر از ۲ دقیقه طول بکشه غذاش رو بیارم شروع میکنه زدن روی سینی جلوی صندلی و غرغر کردن و تا اون ظرف صورتی غذاش رو میبینه ذوق میکنه و میخنده و تا قاشق رو برمیداری دهن کوچولوش رو باز میکنه. دخترک خیلی هم شیطون شده و بازیگوش و فکر کنم در آینده نه چندان دور بنده کچل میشم چون دخترک تمام مدت در حال کشیدن موهای بنده هستن.

یه ۲ تا عکس دیگه هم گذاشتم که برای ۲ هفته پیش هست ( سینی جلوی صندلی رو برداشتم )

دخترک یواش یواش داره موهاش در میاد. یعنی من منتظرم که موهاش در بیاد براش گل سر بزنم. براش یه عالمه گل سر گرفتم که همینجور بی استفاده مونده. البته دخترک اصلا از کلاه خوشش نمیاد تا کلاه میذاری سرش میکشه در میاره , امیدوارم با گل سر اینکار رو نکنه.

یه سر و صداهایی از خودش در میاره که من خیلی خوشبینانه میگم داره میگه مامان . یعنی در واقع میگه "" ماماماماماما "" .

باورم نمیشه که ۷ ماه گذشت زمان داره خیلی زود میگذره و الان که عکسهای روزهای اول دخترک رو میبینم اصلا باور نمیکنم این دخترک شیطون امروز همون کوچولوی چند ماه پیشه که همش خواب بود.

دام میخواد زود به زود آپ کنم ولی واقعا وقت نمیکنم یا سر کارم یا دارم رو دور تند کارهای خونه رو میکنم , غذا درست میکنم هم برای خودمون هم برای دخترک و همزمان هم حواسم باید به دخترک شیطونم باشه و باهاش بازی کنم. من موقعی که من برای مهمونی Baby Shower رجیستر کردم که چه چیزهای میخوام یکی از اونا غذاساز بود. که واقعا عالیه یعنی کار منو نصف کرده سبزیجاتی که میخوام رو خورد میکنم و میریزم تو سبدش و روشنش میکنم در کمتر از ۱۵ دقیقه سبزیجات میپزه و همونجا میکسش میکنم دیگه احتیاجی به قابلمه نیست . اونی که من دارم مارکش هست Beaba اینهم وبسایتش:

 http://beabausa.com/products-categories/babycooks/ اگه ایران هست حتما بگیرین که کار رو راحت میکنه حسابی در کمتر از ۲۰ دقیقه غذا آماده میشه. حتی توش میشه گوشت و مرغ هم پخت.

( رمز همون قبلی هست )

ادامه نوشته

30

دخترک ۶ ماه و ۴ روزه شد. سر کار اومدن و بچه داری و شوهر داری و خونه داری دیگه اصلا وقتی برای وبلاگ آپدیت کردن نمیذاره. دخترک بسیار بسیار بامزه و شیطون شده. ثانیه ای نمیتونی ازش غافل شی. سینه خیز همه جا میره و هرچی دستش برسه سریع میکنه تو دهنش. عاشق تی وی و کارتون هست . تی وی خونه دیگه همیشه روی کانال بییبی هست قشنگ میشینه رو صندلیش و تی وی میبینه. با اینکه این همه اسباب بازی داره ولی دوست داره با چیزای دیگه بازی کنه. چند روز پیش یکی از دوستای شوهرک از چین برامون شکلات آورده بود و پوست شکلاته زرورقی بود و قرمز جیغ دخترک یه دونه گرفت دستش و هی باهاش بازی کرد اومد بزاره تو دهنش و آقای پدر ازش گرفت یه جیغی زد و کولی بازی در آورد که دوباره بهش داد. کلا اگه چیزی دستش باشه بخوای ازش بگیری خوشش نمیاد. از اواخر ۴ ماهگی بهش غذای کمکی دادم از رایس سریال شروع کردیم یه چیزی تو مایه های فرنی خودمون بعد بهش اوت میل ( OatMeal) دادیم که میشه همون پودر جوی پرک . و از اول ۶ ماهگی هم سبزیجات. طبق گفته دکتر از سبزیجات زرد اول شروع کردیم و هر کدوم برای ۳  روز تا مطمئن شیم آلرژی نداره. اول بهش butternut squash دادیم ( نمیدونم به فارسی چی میشه تو همون خانواده کدوهاست) و بعدش Sweet Potato ( یا همون سیب زمینی شیرین) حالا ۳ روز هم اینو بخوره بعدش هویج بعد از اون بهش سبزیجات سبز میدم به خصوص آواکادو . دکتر گفت سیب رو خام براش میکس کن و  بهش بده وقتی سیب و گلابی رو میپزی و به بچه میدی باعت یبوست میشه. از ۷ ماهگی به بعد هم میشه بهش گوشت داد باز هم باید از گوشت مرغ و بوقلمون شروع کنی بعد بری سراغ گوشت قرمز. از ۸ ماهگی هم زرده تخم مرغ و تا ۲ سالگی هم ماهی و عسل نباید بخوره برای  اینکه احتمال آلرژی بسیار بالاست. دخترک بسیار بسیار ددری هم هست تا از خونه میره بیرون ذوق میکنه. دیروز هم واکسن ۶ ماهگی رو زد و واکسن سرما خوردگی و خدا رو شکر حالش اصلا بد نشد و تب نکرد.   سر واکسن ۲ ماهگی و  سر واکسن ۴ ماهگی هم حالش خوب بود و تب نکرد. و خدا رو شکر تا حالا مریض نشده. وزنش شده ۱۶ پاند( ۷کیلو) و قدش شده ۲۸ اینچ ( ۷۱ سانت ) وزنش معمولی هست ولی قدش بلنده برای همین خیلی کشیده و لاغر به نظر میاد. دکترش که ازش راضی بود و اینجا تو چکاپ ۴ ماهگی و ۶ ماهگی سعی میکنن بفهمن بچه آتیسم ( autism) داره یا نه که خدا رو شکر دخترک ما نداره. خواب دخترک که از ۴ ماهگی دیگه خوب خوب شد شبها دیگه ماکزیمم ساعت ۸:۳۰ میخوابه و تا خوده صبح راحت میخوابه و طرفهای ۶:۳۰ - ۷ بیدار میشه. اگر هم بینش از خواب بیدار شه خودش دوباره خوابش میبره . طبق چیزی که دکتر گفت از ۴ ماهگی دیگه بچه باید بتونه طول شب رو بخوابه و اگه وسطش بیدار شه و شیر بخواد فقط و فقط از روی عادت هست وگرنه بچه ای که خوب در طول روز خورده باشه نباید از گشنگی بیدار شه . اگر هم از خواب بیدار میشه با دادن پستونک باید دوباره بتونه خودش خودشو بخوابونه دیگه نباید بغل شن و تکون تکونشون داد. کلا از ۴ ماهگی به بعد دیگه نباید با تکون تکون دادن خوابوند. خدا رو شکر که دخترک اصلا از تکون دادن خوشش نمیاد دلش میخواد بره گوشه تختش و بخوابه.

دخترک عاشق گوشی موبایل و تلفن شده اصلا نمیشه اینا رو دست گرفت تا میبینه میخواد . گوشی تلفن رو میگیره کنار صورتش و برای خودش حرف میزنه ولی اگه دستش به موبایل برسه باهاش بازی میکنه. من و شوهرک آیفون داریم و یه دونه آی پد و اینا همه لمسی هستن و دخترک انگاری که فهمیده تا دستش به موبایل یا آی پد میرسه هی با انگشتای کوچولوی دستش میکشه روشون. من و شوهرک هر دو کندی کراش با موبایل بازی میکنیم و دخترک هم عاشق این بازی شده هر وقت شوهرک بغلش میکنه و بازی میکنه دخترک محو میشه تو بازی و هی ذوق میکنه.

دخترک دوست داشتنی من خیلی خیلی خوردنی شده. و من عاشقشم از وقتی که اومده اصلا همه چیز یه رنگ و بوی دیگه گرفته با خودش یه عالمه شادی و خوشبختی آورده .

یه ۲-۳ کیلو دیگه کم کنم میشم همونی که بودم قبل از بارداری. من رژیم نگرفتم کلا با رژیم مخالفم. درست خوردم و تا اونجا که وقت اجازه داد ورزش کردم. اصلا دلم نمیخواست که فقط وزن کم کنم و اون ماهیچه هایی که اونقدر براشون زحمت کشیده بودم آب بشن. حالا ماهیچه های دستم دوباره داره همونجوی قلمبه میزنه بیرون.دیگه اینکه ۲ هفته دیگه اولین هالوین دخترک هست و احتمالا ببرمش trick or treat یه چیزی تو مایه های همون قاشق زنی خودمون تو چهارشنبه سوری . یه چند وقت پیش هم یکی از دوستهای شوهرک که عکاس حرفه ای هست عکسهای هالویین از دخترک گرفت. فایلهای دیجیتالش رو ندارم هر وقت گرفتم یه چند تا عکس میذارم اینجا.

29

خوب مرخصی زایمان تموم شد و من برگشتم سر کار. اینجا مرخصی زایمان از زمان تولد بچه  دیگه ماکزیمم ۲۰ هفته است تازه اگه سزارین کرده باشی. یه چند روزی آقای پدر خونه میمونه تا مادر شوهرک بیاد و ایشون قراره یه ۳ ماهی بمونه و مراقب دخترک باشه . برای بعدش هم خدا بزرگه. مادر خودم توانایی نگهداری از دخترک رو نداره.

هم دلم میخواست برگردم و هم دلم نمیخواست. امروز صبح خیلی سخت بود ولی دیگه چاره ای نیست . به قول یکی از دوستام من نه اولین هستم و نه آخرین تازه خیلی هم خوش شانسم که مادر بزرگ دخترک قراره ازش نگهداری کنه و من مجبور نیستم دخترک رو بزارم مهد کودک.

دخترک خیلی خیلی شیرین و بامزه شده و هر روز کارهای جدید میکنه. از تقریبا ۳ هفته پیش هم تو اتاق خودش و رو تخت خودش میخوابه . طرفهای ساعت ۸:۳۰-۹ شب میزارمش تو تختش و دیگه خودش عادت کرده که بدون هیچ کمکی بخوابه یه ذره به آویز بالاس سرش که روشن میکنم نگاه میکنه و باهاش حرف میزنه و بعد از ۱۰ دقیقه میخوابه و برای ۷ ساعت قشنگ میخوابه بعد بلند میشه شیر میخوره و دوباره میخوابه تا ساعت ۷ - ۷:۳۰ بعد دیگه روزش شروع میشه. اولش خیلی سخت بود چند شب اول همش گریه میکرد تا خوابش ببره ولی بعد دیگه عادت کرد. روزی که برای واکسن ۴ ماهگی بردم دکتر گفت دیگه به سنی رسیده که باید یاد بگیره خودش خودشو بخوابونه . از وقتی یاد گرفته دیگه خیلی برای ما راحت شده البته هرشب قبل از خواب حتما حمومش میکنم و فکر کنم این هم بی تاثیر نباشه. ۱۲ روز دیگه دخترک ۵ ماه میشه. باورم نمیشه که چقدر زود گذشت.

یه چند تا دونه عکس گذاشتم تو ادامه مطلب. دخترک میکسی از من و آقای پدر هست . چشمها و مژه های بلندش و چونه اش به من رفته و باقی به آقای پدر. سفید و بلوری بودنش هم که به جفتمون رفته. قبل از اینکه به دنیا باید من یه عالمه گل سر براش گرفتم ولی دخترک هنوز مویی نداره که بشه بهش گل سر زد.

ادامه نوشته

28

دخترك شد ٤ ماه . خيلي خيلي شيرين و بامزه شده. بلند بلند ميخنده وقتي باهاش حرف ميزني عكس العمل نشون ميده . گردنشو ديگه محكم نگه ميداره و داره نشستن ياد ميگيره و حسابي هم غلت ميزنه . تا رو شكم ميزارمش سريع غلت ميزنه و انگاري خوشش مياد و ميخنده .جوجه كوچولو خيلي زود داره بزرگ ميشه . ديروز واكسن چهار ماهگي رو زد و حسابي گريه كرد و ديروز كلا بيحال بود . ولي امروز ديگه حالش خوبه. من بد قول نيستم ميخواستم عكس دخترك رو بذارم ولي اين دسكتاپ ما براي زمانه ناصرالدين شاهه و ذغاليه يه هفته طول ميكشه بياد بالا هر كاري هم كردم نتونستم با اي فون و اي پد عكس بذارم ميدونم كه ميشه ولي من بلد نيستم . اگه كسي بلده به من هم ياد بده. 

از مرخصي زايمان ديگه چيزي نمونده ١٥ شهريور يا ٦ سپتامبر بر ميگردم سره كار . خيلي دلم ميخواست كه نرم ولي نميشه مگر اينكه بليط لاتو ببريم ، من كه هرهفته ميخرم به اين اميد كه ببريم و پولدار شيم. مادر شوهرك قراره بياد و مراقب دخترك باشه . اصلا دلم نميخواد كه فعلا بزارمش مهد كودك يا بيبي سيتر بگيرم. فعلا كه مادر شوهرك قوله همكاري داده. 

هر روز صبح با دخترك ميريم كنار درياچه نزديكه خونه براي يه ساعت پياده روي و هفته ٢-٣ روز هم ميرم باشگاه و كلاس كيك باكسينگ ميرم ، خيلي لاغر شدم البته هنوز به قبل از بارداري نرسيدم ولي تمام شلوارهاي پارچه اي قبل از حاملگي پام ميره و شلوار جينهاي كه يه دره گشادتر بودن . البته هنوز skinny jean ها يه كوچولو برام تنگه. فكر كنم به همين روش ادامه بدم تا يه ماه ديگه بر ميگردم به چيزي كه بودم . همه ميگفتن چون سزارين كردي شكمت نميره تو ولي شكم مبارك ما كه خيلي رفته تو . فكر كنم همش به خاطر ورزش كردنه . 


زندگي داره ميگذره و ما سرمون حسابي با اين دخترك گرمه . تمامه  سعي ام رو ميكنم كه دفعه ديگه عكس بذارم . 

27

دخترك ٢ ماه و ٤ روزش شده و من تازه  تونستم به اينجا سر بزنم . سرم خيلي خيلي شلوغه و دخترك بسيار شيطون. كلا روزها خواب نداره يعني فقط چرت ميزنه ولي شبها خوب ميخوابه   ، انگار ميفهمه كه هوا تاريك شده و وقت خوابه. نسبت به قبل خيلي بهتر شده ديگه ناارومي نداره و روي يه روال خاص افتاده. الان ديگه نوع گريه هاشو ميشناسم ميفهمم وقتي گشنه شده يا خوابش مياد يا جاشو خيس ميكنه چه جوري گريه ميكنه. دخترك حسابي هم كنجكاو هست الان حدود ١ ماه ميشه كه قشنگ ميخنده و از خيلي وقته كه به صدا و نور عكس العمل نشون ميده و تازه خانوم غريبي هم ميكنه همه ميگن زوده براش اينكارا ولي انگاري دخترك  عجله داره . الان گردنش خيلي سفت شده و قشنگ ميتونه گردنشو نگه داره دكترش ميگه بچه بسيار  هوشياري هست. حدود ٥ كيلو هم وزنش هست ولي از اين بچه تپلي ها نيست كه چين چيني هستن از اونا كه پاهاي تپلي دارن . قدش از حد متوسط بالاتر هست و روي نموداري كه دكتر نشون داد وزن و قدش و اندازه دوره سرش خيلي خوبه ولي درصد body fat بالايي نداره و دختر لاغري هست  و خيلي هم وول ميخوره ميخواد شير بخوره اينقدر وول ميزنه  كه حد نداره ، دكترش خيلي ازش راضيه . خلاصه اينكه حسابي سر مارو گرم كرده. صبحها كه شوهرك ميره سر كار و ما دو تا با هم تو خونه تنها هستيم و من رو دور تند شروع ميكنم به كار كردن  تا عصري كه شوهرك بياد و من اين دخترك رو بسپرم بهش تا به يه سري ديگه از كارها برسم. دوباره باشگاه رفتن رو شروع كردم فكر كنم خيلي طول بكشه كه برگردم به هيكل قبل از بارداري. دخترك رو به موسيقي بدون كلام كه براي مديتيشن هست عادت دادم. همه ميگن تي وي روشن كن بچه رو به سرو صدا عادت بده ولي من دوست ندارم دلم ميخواد تو ارامش بزرگ بشه.  حالا بعدن يه پست رمز دار ميذارم  و عكس دخترك رو ميذارم. 

26

دخترک ناز من روز پنجشنب18 آپریل ساعت 37: 7 عصر به دنیا اومد. این حس مادری رو نمیتونم هیچ جوری تعریف کنم. یه حس ناب و دلپذیر. احساسی که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. قرار بر زایمان طبیعی بود از ساعت 5 صبح تا 6 عصر هم درد کشیدم آخرش دکتر گفت باید سزارین کنی. همه میگفتن بعد از سزارین درد خیلی زیاد داری ولی مال من که اصلا اینطوری نبود. همون فردا صبحش شروع کردم به راه رفتن و از روز دوم هم حالم دیگه خوبه خوب بود. دکترم عالی بود و چون باید میرفت سمینار روز زایمان هم خودش بود هم اون یکی دکتر که با هم مطب دارن . یعنی آخر خوش شانسی بود که 2 تا از بهترین دکتر ها بالا سرم بودن. دخترک گل من حدود 3 کیلو وزنش بود و 48 سانت قدش. خیلی خیلی هم دختر خوبیه اصلا هیچ اذیتی نداره. حالا سر فرصت یه عکس هم از این فرشته کوچولو میزارم.


دخترک گل من خیلی خیلی دوست دارم. خدا همیشه پشت و پناهت باشه.

25

یعنی از من آدم تنبل تر نیست. راستش انقدر کار رو سرم ریخته بود که دیگه وقتی برای وبلاگ نداشتم. عید هم اومد و رفت. امیدوارم که امسال برای همه ساله خوبی باشه. وقتی خارج از ایران زندگی میکنی دیگه عید اون حال و هوایی که باید داشته باشه رو نداره. اینجا سال تحویل طرفهای ۴ صبح بود که من در خواب ناز بودم و صبحش هم پاشدیم رفتیم سر کار. یعنی مرخصی گرفتن اصلا معنی نداره. مرخصی بگیری بشینی تو خونه که چی بشه. راستی تولد بنده همون روز اول فرودین میباشد. تولد خودم هم مبارک. امسال اصلا حوصله نداشتم و حتی شام هم بیرون نرفتیم برای تولد من. و به شوهرک گفتم کادو هم نمیخوام و ایشون هم به حرف بنده گوش دادن و چیزی نگرفتن. برای کادوی زایمان هم هی پرسید چی میخوایی چی لازم داری. اگه ایران بودیم میگفتم یه انگشتری دستبندی چیزی بگیره. ولی اینجا نمیشه هم قیمت بالاتره و هم چیز قشنگی پیدا نمیکنی مثل ایران . اگه هم بخوای بری طرف مارک مثل کارتیه یا بولگاری که باید یه دو یا ۳ هزار دلار بدی برای یه چیز فسقلی کوچولو که به نظر من ارزش نداره. بنده یه ساعت داشتم که باطریش تموم شده بود و چون الان ورم هم دارم دیگه بیخیالش شده بودم . فروشگاهی که ازش خریده بودم ( Nordstrom.com ) شما بعد از هزار سال هم بری اگه رسید داشته باشی میتونی پس بدی. اصلا نمیپرسن برای چی میخوایی پس بدی. من یه کفش داشتم که ۵ سال پیش خریده بودم و همش ۲  بار پوشیده بودم رفتم پس دادم به جاش به چیز دیگه برای دخترک گرفتم. به شوهرک گفتم بیا این ساعت رو پس میدم یه دونه دیگه بر میدارم. خدائیش هم ساعته باطری زود به زود تموم میکرد هر ۳ ماه باید باطری عوض میکردی. رفتیم اون ساعت رو پس دادیم و  ۲۵ دلار گذاشت روش شوهرک ویه ساعت دیگه بر داشتم. خیلی هم خوشگل برام کادوش کرد و قراره شوهرک بعد از تولد دخترک بهم کادو بده  و من هم خیلی سورپرایز شم.

من هنوز هم میام سرکار. تاریخ زایمان ۲۹ فروردین یا ۱۸ آپریل هست و من تا آخر این هفته سر کارم. همه کارها رو کردم . لباسهاش رو شستم و اتو کردم . حوله حموم هم که یه عالمه داره و ۳ تاش رو براش شستم و ملافه های تختش رو هم شستم و اتو کردم . ساک خودم رو بستم و ساک دخترک رو هم تقریبا بستم. همین یکشنبه یه عالمه هم خرید کردم از مرغ و گوشت و ماهی و همه رو پاک کردم و شستم و بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر. البته بعدش به غلط کردن افتادم چون یه ۳-۴ ساعتی همش سرپا بودم و هی کار کردم دیگه از کت و کول افتادم و پا درد و کمر دردی گرفته بودم که نمی تونستم تکون بخورم. راستش همه کارها رو خودم تنهایی کردم . از مادر شوهرک کمک نگرفتم و صبر هم نکردم تا مادر خودم بیاد و کمک کنه. اگه مادر شوهرک کمک میکرد احتمالا برمیگشت میگفت مادر خودش آخرین لحظه اومد و هیچ کاری نکرد . اگه از مادر خودم میخواستم کمک بگیرم میگفت پس اون مادر شوهرت که ۲ ماه اومده  چیکار برات کرده. به همین دلیل برای جلوگیری از هر گونه حرف و حدیثی همه کارها رو خودم کردم. کلا مادر من و مادر شوهرک با هم نمی سازن. حالا هر دو هم قراره اینجا باشن خدا به خیر کنه. اصلا تو این شرایط حوصله حرف و حدیث و این اینو گفت و این اون کارو کرد ندارم. خیلی خیلی خسته هستم شبها راحت نمیخوابم و پاهام هم ورم کرده و چون از صبح سرکارم و پشت میز میشینم ورم پاهام خیلی بیشتره. از روز اول حاملگی هم روزی یه آمپول رقیق کننده خون زدم تو شکمم و الان دکتر کرده روزی ۲ تا و بعد از حاملگی هم باید تا ۶ هفته بزنم برای اینکه مبادا خون لخته بشه . دیگه از آمپول زدن خسته شدم اینکه وانمود کنی چیزی نیست و درد نداره ولی در واقع خیلی هم درد داره و و جای هر آمپول کبود میشه و فقط کافیه خودت رو یه کوچولو ببری مگه خونش بند میاد. اونوقت نه مادر خودم و نه مادر شوهرم مراعات هیچی رو نکردن و سر چیزای کوچیک و مسخره پای تلفن تو ایران با هم دعوا کردن. و ترکشهاش فقط فقط به بنده اصابت کرد و اعصاب منو درب و داغون کرد و هنوز که هنوزه این دو تا با هم کارد و پنیرن . یعنی دست هر دوشون درد نکنه که به تنها کسی که اهمیت ندادن من بودم. به خصوص مادر خودم شاید اگه به ذره کوتاه می اومد اینجوری با روح و روان من بازی نمیشد. الان هم به هر دوشون گفتم که همون ۲-۳ هفته اول کمک میخوام تا راه بیافتم بعدش خودم همه کار ها رو میکنم و نمیخوام هیچ کدومشون به من کمک کنن. تا ۴ شهریور هم مرخصی زایمان دارم و بعدش هم خدا بزرگه. بزرگترها باید یه الگو درست باشن برای ما ها ولی متاسفانه نمیدونم این فرهنگ ماست این توقع زیاد ما از همدیگه هست  چیه که بعضی اوقات این بزرگترها میشن بچه ۵  ساله . بگذریم.

هفته ۳۶ که وقت دکتر داشتم این دخترک شیطون ما ۲۵۰۰ بود وزنش حالا این پنجشنبه برم ببینم چقدر بزرگ شده. دکتر گفت دیگه ماکزیمم بشه ۳ کیلو . کلا دخترک ریزه میزه ای هست . یعنی از همون اولش دکتر یه نگاه به من کرد و گفت  بچه تو تپلی و گنده نمیشه چون خودت خیلی استخون بندی ریزی داری. و این استخون بندی ریز شاید باعث بشه نتونم طبیعی زایمان کنم. طبق معاینه دکتر فاصله بین اون ۲ تا استخون لگن خیلی کمه حالا دکتر گفت ما سعی خودمون رو میکنیم اگه طبیعی نشه سزارین میکنیم. من به خاطر آمپولهایی که میزنم یه ۵ روز زوردتر باید زایمان کنم . ساعت ۱۲ شب چهارشنبه ۲۸  فروردین میرم بیمارستان قراره بهم سرم بزنن و بدن رو آماده کنن و دکتر ساعت ۷  صبح آمپول فشار میزنه و کیسه آب رو پاره میکنه تا زایمان شروع شه. اگه قرار باشه طبیعی زایمان کنم دکتر گفت یه ۱۲-۱۳  ساعتی طول میکشه من که اصلا حوصله درد کشیدن ندارم و میخوام آمپول اپیدورال بزنم که از کمر به پایین بی حس میکنه . آی پد رو با خودم میبرم بیمارستان که فیلم ببینم. اینترنت وای فای بیمارستان خیلی خوبه. من هنوز موفق به دیدن صورت این خانوم کوچولو نشدم . دیگه بیخیال شدم تا ۱۰ روز دیگه به دنیا میاد و میبنمش. ولی دلم برای این دوران هم تنگ میشه. وقتی هایی که شیطنتش گل میکنه و شروع میکنه به فوتبال بازی و این شکم من هی بالا پایین میشه یا وقت هایی که سکسه میکنه و من هی باهاش حرف میزنم و قربون صدقه اش میرم. دیگه یواش یواش باید خودم رو برای فصل سوم زندگی آمده کنم.

نمیدونم دوباره وقت میکنم یه پست دیگه بذارم یا نه. ولی تو دعا هاتون من و دخترکم رو فراموش نکنید. در اولین فرصت هم عکس این خانوم کوچولو رو میذارم.

 

24

این هم یه چند تا عکس. من هنوز کالسکه رو از جعبه اش در نیاوردم برای همین از وب سایتش عکس گذاشتم. اونی هم که ما خریدیم همین رنگه مدلش هم Uppa Baby- Vista که خوب خیلی از چیکو و گرکو بهتره البته قیمتش هم ۳ برابر اونا بود . صندلی غذا هم که هنوز تو جعبه هست و حالا حالا ها در نمیاد. عکس این یکی هم از وبسایتش هست . همینطور اون pack & play , برای چند ماه اول که ایشون تو اتاق خودمون هستن تو این تخت میخوابن بعد که رفت اتاق خودش و بزرگتر شد این میشه همون پارک که توش بازی کنه اگه خدا بخواد. عکسهای اتاقش رو هم شب گرفتم برای همین زیاد روشن نیست. هنوز هم پوشک و این مخلفات رو نگرفتم. یعنی الان خیلی زوده. نزدیکتر که شدیم شوهرک از سایت آمازون سفارش میده و چون عضو سایت هست یه روزه میاد در خونه بدون اینکه ازمون پول شیپینگ بگیرن. یکی از کابینتهای گاراژ رو هم خالی کردم برای بسته های پوشک.  اون دیواری که تخت کنارشه خاکستری هست و باقی یاسی. یکسری از لباسهاش که تو همون کمدی هست که گرفتم باقی رو هم آویزون کردم تو کمد اتاق. شیشه شیر و باقی داستانها رو هم هنوز باز نکردم. لباسهاش رو میذارم نزدیکتر که شدیم میشورم و اتو میکنم. کار سیت یا همون صندلی ماشین هنوز نگرفتیم . یعنی این برندی که کالسکه رو ازش گرفتیم اوایل بهار صندلی ماشین رو میده بیرون. اگه تا وقتی هم که دخترک به دنیا میاد نیومده باشه از خاله شوهرک میگیرم. دختر اون دیگه بزرگ شده و براش یه صندلی جدید گرفتن . اون رنگی رنگیه هم که تو اتاقشه از ایناس که حرکت میکنه و بچه توش میخوابه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای خالی نبودن عریضه عکس یکی از لباسهاش :

 هفته دیگه شنبه که میشه ۹ مارچ مهمونی Baby shower هست . اینجا رسمه حدود ۱ ماه قبل از زایمان مهمونی میگیری و دوستان رو دعوت میکنی و همه برات کادو میارن. معمولا هم میری تو فروشگاهی که دوست داری رجیستر میکنی که چی میخوای و وقتی کارت دعوت رو میفرستی تو کارت میگی کجا رجیستر کردی و اکثرا همون چیزیهای رو که رجیستر کردی میخرن. مثلا صندلی غذا و اون Pack & Play  رو دختر دایی بابام و یکی از دوستامون گرفت. سری کامل شیشه شیر ها رو یکی دیگه از دوستام گرفت. خیلی خیلی برام کادو گرفتن و خیلی ها هم فرستادن در خونه و باقی هم روز مهمونی میارن. میدونم که یکی از دوستام وان حموم و تمام وسایل مربوط به حموم بچه رو گرفته قبلش از خودم سوال کرد چه رنگی میخوای و از چه برندی و من هم گفتم چی میخوام و اینکه اصلا از مارک جانسون چیزی نگیره. من یه مارک دیگه که کاملا طیبعی و ارگنیک هست رو دوست دارم و دوستم هم همه اونا رو گرفته. خیلی ها هم برامون گیفت کارد گرفتن. یکی از خاله های شوهرک هم مانیتور بچه رو گرفته و همکاری های شوهرک هم پول رو هم گذاشتن و ست breast pump ( شیر دوش) رو گرفتن و خیلی چیزهای دیگه. این رسمه اینجا خیلی خوبه هم برای بچه دار شدن این رسم رو دارن هم برای ازدواج. و خدائیش این آمریکاییها به کادو دادن که میرسن به خصوص برای Baby shower خیلی دست و دلباز هستن. یعنی شاخ در میاری . حدود ۲ ماه پیش برای یکی از همکارها ما سر کار این مهمونی رو گرفتیم ( من و یکی دیگه از همکار ها براش گرفتیم) و حدود ۵۰۰ دلار براش پول جمع کردیم و اونایی هم که پول ندادن یه عالمه براش لباس بچه و وسایل بچه آوردن. حالا ببینم که برای من دیگه چی میارن. توقع رفته بالا حسابی.

23

به سلامتی سرما خوردیم شدید. گلو درد و آبریزش بینی و حالا هم که دیگه صدا رفته و فقط تصویر داریم با یه دماغ قرمز شده. دوا هم که نمیشه خورد برای همین خودم رو بستم به شیر داغ و چای کمرنگ با عسل و سوپ. الان یه ۳ روزی هست به غیر از سوپ چیزی نخوردم.

بنایی هم تمام شد و کمر بنده هم له ولورده شد ولی عوضش آشپزخونه به طور کامل عوض شد و شد اونی که میخواستم بعدش هم که شد توفیق اجباری و کارگر گرفتم و از بالا تا پایین خونه رو سابیدن و خونه تکونی هم انجام شد. اتاق دخترک هم تکمیل شد و حالا هی میرم تو اتاقش هی قربون صدقه این دخترک لوس میرم. مادر شوهرک هم الان یه ۱۰ روزی هست که پیشه ماست و از وقتی اومده نشسته پای این سریالهای ترکیه ای . ما فقط برای اینکه مامانم اینا و مادر شوهرک میان اینجا ماهواره ایرانی گرفتیم یعنی همون GLWiz . من که خودم اصلا سراغش نمیرم ولی از وقتی مادر شوهرک اومده تی وی همش روی کانالهای ایرانی هست و تمام این سریالها رو از اول مادر شوهرک برای من با جزئیات کامل توضیح داد و من همه رو با هم قاطی کردم. داستان همشون هم که مثله همه . همه عاشق هم هستن. رفتیم با شوهرک از این عکسهای بارداری هم گرفتیم خانوم عکاس به شوهرک میگفت یه ذره غذا به این زنت بده بخوره. باورش نمیشد بنده ۸ ماه حامله باشم. خودم هم باورم نمیشه این دخترک یه ۲ ماه دیگه به دنیا میاد. طبق گفته دکتر ۲۹ فروردین و چون طبیعی زایمان میکنم شاید دخترک لوس ما ۳۰ فروردین به دنیا بیاد. دیروز که سونو کردم وزنش ۱کیلو و ۵۰۰ بود. اینجوری که دکتر میگه این دختر ما یه کوچولو ریزه میزه هست که خوب مثل خودم شده . هنوز از ورم خبری نیست همه هی گفتن وای دیگه به ۸ ماه برسی نمیتونی حلقه ات رو دستت کنی من که هنوز مشکلی ندارم ولی نمک رو حذف کردم. غذاها تقریبا بی نمکه و این نمکدون از دست شوهرک نمی افته. جوری برنامه ریزی کردم که تا روز آخر سر کار باشم که از اونورش بتونم بیشتر خونه بمونم . دیگه خودم رو بکشم و مرخصی هایی که جمع کردم رو هم استفاده کنم ۱۶ هفته میتونم مرخصی زایمان بگیرم. احتمالا بعدش یا مامان خودم یا مادر شوهرک از نوه عزیز نگهداری میکنن.

مسافرت هم نشد که بریم الان هم که دیگه نمیشه و احتمالا حالا حالا ها باید صبر کنم . فقط خوشحالم که پارسال اردیبشهت یه ۱۰ روز رفتیم لندن و پاریس . و اینجور که به نظر میاد مسافرت بعدی به ایران خواهد بود وقتی این دخترک بشه ۱ سالش . من خودم الان ۶ ساله ایران نیومدم فکر کنم خیلی چیزا عوض شده باشه.

از اتاق این دخترک عکس میگیرم و میذارم اگه خدا بخواد و تنبلی نکنم.

22

من آدم ترسویی نیستم یا بهتره بگم به قول شوهرک کله خرم. از دکتر و آمپول و این حرفها هم نمی ترسم. ولی از چیزی که خیلی میترسم دندون پزشکیه . یعنی رفتن به دندونپزشکی برای من مثل این میمونه که با پای خودم برم پیش جلاد و این ابزارآلات دندونپزشکی هم که به نظر من از ابزارآلات شکنجه دوران قرون وسطی هم بدتره. یعنی هر بار باید برم یه چشم خون و چشم اشک. اون قدیمها هم یه خواستگار دندونپزشک داشتم که رد کردم از نظر من زندگی با اون از شکنجه هم میتونست بدتر باشه. رو این حساب سعی میکنم روزی ۲-۳ بار مسواک بزنم و بعد از هر وعده غذایی نخ دندون بکشم.  و هر ۴ ماه و نیم وقت میگرم برای چکاپ که مبادا خدای نکرده اتفاق ناگواری برای دندون های عزیزم بیافته. دکترم ایرانیه و دیگه منو کاملا میشناسه. پریروز وقت داشتم تا نشستم دستیارش برام تی وی رو روشن کرد و هی راجب به این دخترک حرف زد تا خود خانوم دکتر اومد و ایشون هم هی میگفت وای چه با مزه شدی و اینا. یه نگاه کرد و گفت همه چیز روبه راه ولی بزار برات جرم گیری کنم. اینو گفت رنگ ما پرید که حالا واقعا لازمه من ۶ ماه پیش کردم. گفت آره حامله ای واجبه. دیگه اون ۱۰ دقیقه تا کار ایشون تموم شه بنده انگاری رو میخ نشسته بودم و این دخترک هم هی موج مکزیکی میداد تو شکم ما. بعد هم به شوهرک زنگ زدم که آی وای من حالم خوب نیست از وقتی هم که رسیدم خونه از روی مبل تکون نخوردم . شوهرک میگه احتمالا زایمان برات خیلی راحتر از جرم گیری دندونه.

به سلامتی و میمنت مادر شوهرک شنبه آینده خدمت میرسن. و از دوشنبه اش هم ما بنایی داریم , آشپزخونه کوبیده میشه و از نو میاد بالا.  وقتی ایشون میاد برنامه زندگی ما به طور کامل بهم میریزه. و اولین چیزی هم که میگه اینه وای چرا اینقدر این پسر لاغر شده. بعد یه نگاه چپ چپی هم به من می اندازه که همش تقصیره تو این گرد و قلنبه بود من تحویل تو دادمش حالا چرا اینجوری شده. بعد هم تشریف میبرن بالای منبر و شروع میکنن در مزایایی رسیدگی به شوهر صحبت کردن. از اونجایی که ما بنایی داریم و بعدش هم سر کار میریم و خونه نیستیم و ایشون که اهل ددر هستن تشریف میبرن پیش خواهرهای گرامی و خدا رو شکر فاصله منزل ما تا منزل خاله ها یه ۱ ساعتی بدون ترافیک هست . من از اولش اینجوری نبودم یعنی یه دختر ۲۲-۲۳ ساله خیلی بچه و ساده بودم که اهل حرف و حدیث های معمول بین مادر شوهر و عروس نبودم ولی متاسفانه رفتارهای خودشون باعث شد من اینجوری بشم. یعنی به اندازه چند هزار سال نوری ازشون فاصله بگیرم و به غیر از حال و احوال و اوضاع هواشناسی راجب به موضوع دیگه ای باهاشون حرف نزنم. و الان دیگه به جایی رسیده که حتی اگه اونا هم بخوان رابطه صمیمی تری داشته باشن من نمیخوام. از قدیم گفتن دوری و دوستی. بگذریم.

دیگه فقط ۳ ماه مونده در واقع یه ذره کمتر از ۳ ماه. دلم میخواد این ۳ ماه هم زودتر تموم شه و ما روی ماه این دخترک لوسمون رو ببینیم. یعنی ما هر بار رفتیم سونو ایشون رخ نمایی نکردن . دفعه قبل که کلا پشتش به ما بود این بار هم دستهای کوچولوش رو آورده بود جلوی صورتش و نشد ببینیم چه ریختیه. از اونجایی که بنده بسیار خودشیفته هستم دوست دارم این دخترک شبیه خودم بشه. خداییش هم چشم و ابرو و دماغ بنده از شوهرک بهتره. من خودم شبیه خانواده پدری هستم و خانواده پدری یه رگ اصلیشون روسه یعنی در واقع بیشتر روس هستن. و دورغ چرا همشون خوشگلن به خصوص عمه بزرگه و مادر بزرگ خدابیامرزم  و از اونجایی که بنده خوش شانس بودم صورتم شبیه خانواده پدری شده به خصوص مادر بزرگم و مامانم که رابطه خوبی باهاش نداشت همیشه میگه تو رو میبینم انگاری اون جلوم نشسته و بعضی اوقات هم که حرصش رو در میارم میگه جنست هم مثل اون خرده شیشه داره. از این رو دلم میخواد دخترک هم مثل خودم و خانواده پدری بشه . ولی شوهرک میگه دخترا همیشه شبیه باباشون میشن و این خانوم کوچولو هم مثل اون میشه. اینا که همه شوخیه و اصلا فرقی نداره  فقط سالم و سلامت باشه . و دیگه اینکه ما تصمیم کبری رو هم گرفتیم و قرار شد طبیعی زایمان کنم اینجا سزارین نمیکنن مگر اینکه شرایط خاص داشته باشی. و من هم که آمپول رقیق کننده خون میزنم دکتر گفت اگه بخوای میتونی سزارین کنی که بعد از یکسری تحقیقات و صحبت با کسایی که اینکار رو کردن به این نتیجه رسیدم که همون طبیعی بهتره. من آدمی نیستم که بتونم ۳-۴ هفته ریکاوری بعد از عمل رو تحمل کنم و اینکه خونه ما ۲ طبقه هست و ۱۶ تا پله داره و همه میگن خیلی سخته از پله بالا پایین رفتن. برای منی که همه بهم میگن علی ورجه خیلی سخته که نتونم هی بپرم بالا و بپرم پایین.

دلم خیلی هوس مسافرت کرده تو این ۷ماه فقط رفتم سر کار . به شوهرک میگم بیا یه جایی بریم حتی شده برای ۱ شب. تو فوریه  یه دوشنبه تعطیلیم و بدم نمیاد اگه بشه بریم سنتا باربارا. یه ۲-۳ ساعتی راه ولی خوب این دلمان میخواهد دیگر . حالا تا ببینم همت این شوهرک چقدره.